تبلیغات
حضرت سقاء - از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد.
 
حضرت سقاء
باخود از صمیم قلب گفتم،نه او جنگ را نمی بازد
                                                        
درباره وبلاگ

تا بوده همین بودم و تا هست همینم

من خاک کف پای یل ام بنینم


REZAQOLI.ALI@GMAIL.COM
مدیر وبلاگ : علی رضاقلی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تصاویر تصادفی
لگوی حضرت سقاء
    حضرت سقاء


لگوی دوستان
پایگاه اینترنتی قافله
کم‍پ مجازی بسیجیان امام خامنه ای
وبسایت جامع بوی سیب
پایگاه تخصصی حجاب آنلاین حسین جان پایگاه فرهنگی - مذهبی شور حسین محض رضا بسم رب الشهدا و صدیقین jood Support

 

هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد

مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد

من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است

دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد

روبه روی خود نمی‌دیدم به جز آغوش دوست

در میان دشمنان، دشمن نمی‌دانم چه شد

سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز

ناله از من دور شد، شیون نمی‌دانم چه شد

من نمی‌دانم چه می‌گویید، شاید بر تنم

از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد

مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد

ناگهان برخاستم، مردن نمی‌دانم چه شد

پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق

دست و پا گم کرده بودم، تن نمی‌دانم چه شد

ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان

در تنور آن چهره روشن نمی‌دانم چه شد

***

وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست

از خودش باید بپرسی، من نمی‌دانم چه شد.

شاعر : سید حمید رضا برقعی





نوع مطلب : شعر مذهبی، عکس مذهبی، باب الحوائج، مذهبی، دل نوشته، فرهنگی اجتماعی، 
برچسب ها :






 
   

كد بنر ما جهت تبادل بنر

x">

 

  پایگاه تخصصی تبیان مهدویت